خرید بک لینک
امروز به شکل عجیبی بعد از یک حمله خفیف اضطرابی ناگهان آرامش به سراغم آمد حسی که سالهاست آن را تجربه نکرده ام،وقتی دچار اضطراب شدم باخودم گفتم ،نهایت این حال بد چه می تواند باشد؟نهایت نهایتش ،مرگ است ،مگر غیر از این است؟خب مگر مرگ بد است ؟نه اصلا بد نیست ، حتی اگر قرار بر درد کشیدن هم باشد ،چرا باید بترسم؟از خودم پرسیدم آیا واقعا چیز ترسناکی در زندگیم وجود دارد؟من که هیچوقت زندگی آسان و راحتی نداشتم، چه چیز از آنچه پشت سر گذاشتم می تواند عذاب آور و ترسناک تر باشد؟هیچ چیز ،به عنوان یک ناظر بی طرف به خودم نگاه می کنم؛می بینم همیشه از اینکه بترسم، ترسیده ام.ترس از ترسیدن ،ترس از حال بد ،چه حماقتی ...وگرنه که چیز ترس آوری وجود ندارد،این جمله را به یاد آوردم،من، ترس هایم نیستممن ،حال بدم نیستممن ،ذهنیات شلوغم نیستمحتی من دردهایم هم نیستم...بعد حس آرامش عجیبی به سراغم آمد...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 16:37

پروردگارا !همه جا هستی ،در لحظه های مرگ آور اندوهو لحظات شادی و لذت و بی خبری،در جنگ در صلحدر کنارم ،گذشته و آینده امای رفیق اعلی!یادت ،دل گرمم می کندایوب نخواهم بوداما می دانم که بیشتر خواهم آموختو عاقبتعاقبت سکوت را فرا می گیرمغربت را فراموش می کنمخانه وجودم را آب و جارو می کنم و گلهای شمعدانی را کنار حوض لاجوردی پر از ماهی سرخ می چینم،سنگهای سیمانی حیاط را آب پاشی می کنمتو می آیی،مرا به شک سی ساله مادر ترزا ،چکار؟مرا با مهربانی او، هنگامی که کودکی زار و نزار از اسهال خونی را در آغوش گرفته ،سرو کار است،همه گرد یک شمس می گردیم،هیچ بره ای از رمه گم نمی شود

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 16:37

هَله هُش دار که در شهرْ دو سه طَرّارندکه به تدبیرْ کُلَهْ از سَرِ مَه بردارنددو سه رندند که هُشیارْ دل و سَرمستندکه فَلَک را به یکی عربده در چرخ آرندسَر دَهانند که تا سَر ندهی سِرّ ندهندساقیانند که انگور نمیافشارندیارِ آن صورتِ غیبند که جانْ صورت اوستهمچو چشم خوش او خیره کُش و بیمارندصورتیاند ولی دشمن صورتهاینددر جهانند ولی از دو جهان بیزارندهمچو شیران بِدَرانند و به لب میخندنددشمن همدگرند و به حقیقتْ یارندخَرفروشانه یکی با دگری در جنگندلیک چون وانگری مُتَّفق و یک کارندهمچو خورشیدْ همه روزْ نظر میبخشندمَثَلِ ماه و ستارهْ همه شب سَیّارندگر به کفْ خاک بگیرند زَرِ سرخ شودروزْ گندم دِرَوَند اَر چه به شبْ جو کارنددلبرانند که دلْ بَر ندهد بی بَرِشانسَروَرانند که بیرونْ ز سَر و دستارندشِکَّرانند که در معده نگردند تُرُششاکرانند و از آن یارْ چه برخوردارندمَردُمی کن برو از خدمتشان مَردُم شوزانکه این مَردُمِ دیگرْ همه مَردُمخوارندبَس کن و بیش مگو گرچه دهانْ پُر سُخَنَستزانکه این حرف و دَم و قافیه هم اَغیارندمولانا

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 18:05

حس می کنم جهانی که به آن عادت کرده بودم در حال فرو پاشیدن است
جایم امن ،شکمم سیر است،
با آنکه به مغاک ساکت ام عادت کرده ام
اما
چیزی در حال فروپاشی است...
مثل آن که توفان نوح در راه است،
هر لحظه منتظر ویرانی ام
خوشا به حال آنان که به خواب ابدی رفته اند...

صبرم کم و دردم بسیار شده
زندگی سخت می گذرد
تنهای تنها در نقطه صفر زمین ایستاده ام
سردر گم،حیران و خسته...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 18:05

می گوید؛
- کجایی؟

می گویم؛
- همین جا ...

می گوید؛
- نمی بینمت...

می گویم؛
- چه خوب ،یک عمر تلاش کردم دیده شوم، و راه به جایی نبردم حالا بی آن که هیچ تلاشی کنم ،دیده نمی شوم ، چه سعادتی!

می خندد؛
- خدارو شکر...

می گویم؛
- خدارا شکر،شاید درسایه ماندن برایم راهگشا تر باشد...

می گوید؛
- شاید، راه درست همین است،چه می دانیم...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 18:05

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزاننکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟کوی و بازار تو میدان سپاه دشمنشیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اندنعره و عربده ی باده گسارانت کو؟چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز همروز پیوند و صفای دل یارانت کو؟آسمانت همه جا سقف یکی زندان استروشنای سحر این شب تارانت کو؟محمد رضا شفیعی کدکنی

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 13:57

دلتنگی نامرد است؛
به دست خیلی هامان سیگار داده
خیلی هامان را از غذا انداخته
یا چاق تر کرده ؛
خیلی هامان را عوض کرده؛
آدم های خوبی بودیم، قبل از دلتنگی ...

کمیل_پورقربان

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 13:57

نسیم خاک کوی تو بوی بهار میدهد
شکوفهزار موی تو بوی بهار میدهد
چو دستههای سنبل کنار هم فتادهای
به روی شانه موی تو بوی بهار میدهد
چو برگ یاس نورسی که دیده چشم من بسی
سپیدی گلوی تو بوی بهار میدهد
تو ای کبوتر حرم ترانههای صحبدم
بخوان که های و هوی تو بوی بهار میدهد
برای من که جز خزان ندیدهایم در این جهان
بهشت آرزوی تو بوی بهار میدهد

معینی کرمانشاهی

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 13:57

صفحه بندی